| محتوي : یادداشتی بر هم اندیشی با موضوع: ترحــــم
آرزو قنبری
گفتیم هم اندیشی . دنبال موضوع می گشتیم . یادمان افتاد یکی از جملات مورد استفاده در باور این است که:" فرهنگ ترحم را به حمایت و مشارکت در جامعه تغییر دهیم."
و در بحث هایی که بین بچه ها بود ، بارها شنیده بودیم " چرا وقتی در خیابان ، از کنار معولین عبور می کنند ، آه می کشند ؟! خدا را شکر میکنند؟!»
بله بارها و بارها این جملات را از زبان گویندگان بسیاری شنیده بودیم ، پس گفتیم ؛ « هم اندیشی» . چهاردهم بهمن . جلسه اول ، موضوع :
ترحم .
قبل از برگزاری ، چند بار نشستیم و بحث کردیم که خب حا لا ترحم ؟!
اما این ترحم که ما این قدر از دستش شاکی هستیم ، واقعاً چقدر وجود دارد ؟ وجود دارد ؟! ندارد؟! ساخته و پرداخته ذهن ماست یا نه ، چیزهایی وقایعی ، برخوردهایی ، نگاه هایی در پس ذهن ما وجود دارد که وقتی به آنها فکر می کنیم این کلمه در ذهن ما جرقه می زند .
خلاصه این طوری شد که قرار گذاشتیم از دوستان و برخی کارشناسان هم نظر خواهی کنیم و تصمیم گرفتیم خلاف تمام بحث ها و میزگردها و
گفتمان ها ونشست ها و از این چیزها ، با بزرگترها مشورت کنیم و از آنها خواستیم که در کنار ما باشند و اجازه بدهند مثل استاد راهنماها از راهنمایی هاشان استفاده کنیم و آقا یا خانم روانشناس ،کارشناس ، مددکار و... ، پشت یک میز، نداشته باشیم که دوستان شرکت کننده در هم اندیشی سکوت کنند یا آن قدر درگیر کلمات و جملات شوند که یادشان برود چه حرفی داشته اند و یادشان برود که اصل موضوع بحث کردن در فضایی دوستانه است .
و دوستان ما آمدند و ما با نظرات جالبی روبه رو شدیم :
در ابتدا خواستیم هر کس هر تجربه ای در این زمینه داشته ، چیزی بگوید. یعنی اگر زمانی یک نگاه یا یک برخورد ، آزارش می داده ، از همان بگوید و دلیلش را . تا بدانیم چرا آزار دهنده بوده .
بعضی ها معتقد بودند که بچه ها ( معلولین ) خودشان سخت می گیرند. دید بچه ها طوری ست که هر اتفاقی می افتد ، فکر می کنند به آنه ترحم شده. این نظر دوستی بود که که سالها ست روی ویلچر زندگی می کند . و دوست دیگری گفت : «من عصا دارم گاهی ، وقتی نیاز به کمک دارم همزمان چند نفر می خواهند به من کمک کنند که در واقع نمی توانند و مانع من می شوند!» و بعد به این نتیجه رسیدیم که شاید گاهی افراد دارای معلولیت هم مقصرند چرا که نمی گویند چطور می شود به آنها کمک کرد و تا چه حد باید به آنها کمک کرد و این موضوع بعضی وقتها به معلولیت هم ربطی ندارد. کمی ریشه عمیق تری دارد . در فرهنگ ماست. اکثریت ما آدمهای تعارفی هستیم و گاه خجالتی.
و بعضی دوستان عقیده داشتند که:« ما می توانیم فرهنگ را تغییر بدهیم اما به شرط آنکه اول از خودمان شروع کنیم .»
خودمان باید به خودمان بیاموزیم که انسان موجودی ست اجتماعی و باید با دیگران ارتباط داشته باشد و ارتباط بر قرار کردن افراد غیر معلول و معلول در بسیاری از موارد دشوار است چرا که معلولین به واسطه بسیاری از دلایل حضورشان در اجتماع کم بوده و بنابراین کمی هم طبیعی ست که افراد عادی به آنها نگاه کنند و این نگاه ها لزوماً از روی ترحم نیست ، بلکه نگاه کنجکاوانه است . گویی ، می خواهند آدمی جدید با شرایطی که به نظر جدید می رسد را کشف کنند .
و دوستی گفت:« آیا واقعاً ترحم وجود دارد ؟! یا نکند ترحم همان توجه است . شاید آدم ها می خواهنـد به ما توجه بیشــــتری داشته باشند. فرض کنیــد از فردا هیچ کس در خانواده ، دوستان و اجتـــماع به ما توجه نکند؟ چه اتفاقـی می افتد ؟! ما چه حسی داریم؟!
JJJ
چهاردهم بهمن ما در باور دو ساعت بحث کردیم و اینها چکیده آن حرف ها و نظرات بود و حالا وقتی می گویند:« ترحم» سریع موضع نمی گیریم و غصه دار نمی شویم . بیشتر فکر می کنیم .
نمی گوییم نگاه های ترحم آمیز وجود ندارند ، نمی گوییم از فردا دیگر آدمها آه نمی کشند و صدقه نمی دهند ، نمی گوییم ... نه همه اینها هست همه آدمها ، همه نگاه ها ، همه برخوردها یکسان نیستند.
... و می دانیم فـرهنگ استُ حالا حالا ها کار دارد . و ما باوریمُ،جامعه باور ما را خواهد پذیرفت و همه با هم فرهنگ را درمان می کنیم. ...
|